یاد یاران سفر کرده بخیر...

همیشه به یاد تو میسوزم بادشاه جون آروزی من در کنار تو بدون هست به امید ان روز

میروم دلمُردگی ها را ز سر بیرون کنم

                         گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

بر کلام ناهماهنگ جدایـــــــی خط کشم

                         در سرود آفرینــــش نغمه ای موزون کنم

زندگی رسم خوشآیندیست

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

زندگی پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی حس غریبیست که یک مُرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاریست که در خواب پُلی میپیچد

زندگی گُل بتوان ابدیّت

زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست

زندگی هندسه ی ساده ی تکرار نفسهاست

هر کجا هستم باشم  آسمان مال من است

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

آری ! آری ! زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش ! رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه خاموشی است و خاموشی گناه ماست ...

از این دنیای بی حاصل کسی چیزی نمیدونه

دو روز آفتاب و مهتابه ، دو روزم باد و بارونه

مخور غم ای دل رسوا ! هوا ابری نمیمونه

 

هوا تاریکه و سرده ، دل افسرده پر خونه

مپرس از من که غم تا کی ؟ چه می پرسی ز دیوونه

ولی اینو بدون ای دل : هوا ابری نمیمونه

 

هوا سرد و دلم سرده ، زمستونه زمستونه

دلم چون مرغکی بی پر ، گرفتاره ، پریشونه

دلا از غم چه می پرسی ؟ هوا ابری نمیمونه

 

نترس از برف و از بارون ، دو روزی بر تو مهمونه

میاد از راه فروردین ، درختا میزنن جوونه

نترس از غرّش توفان ! هوا ابری نمیمونه

 

بنفشه در میان خرزه ها پر میشه دونه

پرستوها میان بیرون دیگه از گوشه ی لونه

بخند ای دل به تاریکی ! هوا ابری نمیمونه.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 12:37 توسط محمد از زاهدشهر| |

"فریاد کلاغ"

 

"برگ های خزان زده ی پاییز چونان نو عروسان قهر کرده از خانه ی بخت ، از شاخسار ها جدا

 

 می شوند و خشک و زرد و بی تمنا و بی گناه سر به آغوش خیس زمین می نهند. چه بی وفا و سرد بود آن

 

 جا که  مأمن گزیدند و چه سرد لحظه ها درهم کوفته شد. زمان چونان پیک باد پایی به دیار فراموشی

 

رهسپار گردید. عاقد ی که روزی تاج مهر و شکوفه بر شاخسار ها نهاد و خطبه ی عشق و زندگی را

 

 سرود؛ حال  امروز این پیوند را در هم می شکند و برگ های آرزو و عشق سر به شکستن وصلت

 

 می دهند. دست به  دامن درخت می گیرند و عمر به پا رفته ی خویش را از پای درخت طلب می کنند.

 

 امروز دیگر جوان و شاداب نیستند ؛ چشمان شاهرگ هایشان ، کمند ابروانشان ، لبان سرخ انارشان ،

 

 نازهای پیدا و هویدای  چهره شان همه و همه دست شسته اند از ناز و به دست تقدیر چروکیده اند.

 

 حتی آن لباس سبز ارغوانی روز عروسی به فصل بهار در این پاییز سرد و خشک ،

 

 مندرس گشته است؛ آن چنان چروکیده و زرد که دیگر دل دلربا را زده است. گاه به یاد

 

 می آورم شوق جوانک کوچک تازه روییده بر نوک انگشتان درخت که شادمانه سر انگشتان

 

 نازکش را به حلقه ی گل می آویخت و حال می بینم که چگونه ساکت و تنها مانده و سر

 

 به شانه ی باد می کند و در غربت و تنهایی باغ تنهایی ، های های می گرید. انگار در این

 

 دیار تنها کلاغ است که خوب می داند دل نو عروسک ما شکسته است و جای خالی اش

 

 را با فریاد های قار  قار به زمانه فریاد می زند و سیاه پوش از شاخه ای به شاخه ی دیگر

 

 بی تابی و بی قراری می کند.این تنها فریادی است که در این باغ سرد پاییز به گوش می رسد.

 

 شاید سرآغاز قصه ی ما آدمیان که کلاغ را شوم می دانیم این جاست؛ انگار ما هم می دانیم

 وقتی که کلاغ فریاد می کند لحظه ی مرگ است و جدایی… ."

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 12:22 توسط محمد از زاهدشهر| |

به لطافتِ خوابِ یک شاپرک،

به حرمتِ صداقتِ قاصدک،

به اوج پرواز پرندهء مهاجر،

به عظمتِ غربتِ آخرین مسافر،

به شکوهِ لبخندِ بر لبانت،

به شکّن ِ دلربای گیسوانت....

......دوستت دارم اسدالله.....!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 12:0 توسط محمد از زاهدشهر| |

درد عشقي كشيده ام كه مپرس

زهر هجري چشيده ام كه مپرس

گشته ام در جهان و آخر كار

دلبري برگزيده ام كه مپرس

آن چنان در هواي خاك درش

مي رود آب ديده ام كه مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخناني شنيده ام كه مپرس

سوي من لب چه مي گزي كه مگوي

لب لعلي گزيده ام كه مپرس

بي تو در كلبه گدايي خويش

رنجهائي كشيده ام كه مپرس

همچو حافظ غريب در ره عشق   به مقامي رسيده ام كه مپرس

 

در حیرتم از مرام این مردم پست...این مردم زنده کش مرده پرست

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 12:37 توسط محمد از زاهدشهر| |

به تو از تو مي نويسم... به تو اي هميشه در ياد
اي هميشه از تو زنده... لحظه هاي رفته بر باد

وقتي که بن بست غربت ... سايه سار قفسم بود
زير رگبار مصيبت ... بي کسي تنها كسم بود

وقتي از آزار پاييز ... برگ و باغم گريه مي کرد
قاصد چشم تو آمد... مژده روييدن آورد

به تو نامه مي نويسم... اي عزيز رفته از دست
اي که خوشبختي پس از تو...گم شد و به قصه پيوست
اي هميشگي ترين عشق ...در حضور حضرت تو
اي که مي سوزم سراپا ... تا ابد در حسرت تو
به تو نامه مي نويسم ...نامه اي نوشته بر باد
که به اسم تو رسيدم ... قلمم به گريه افتاد

اي تو يارم روزگارم ... گفتني ها با تو دارم
اي تو يارم ... از گذشته يادگارم

به تو نامه مي نويسم ...اي عزيز رفته از دست
اي که خوشبختي پس از تو...گم شد و به قصه پيوست

در گريز ناگزيرم ... گريه شد معناي لبخند
ما گذشتيم و شکستيم ...پشت سر پلهاي پيوند

در عبور از مسلخ تن ...عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم مي گذشتيم
...برتر از ما عشق ما بود

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 12:25 توسط محمد از زاهدشهر| |

اگر  روزگار  بی رحم است تـــو مهربان باش

                                       اگر  آفتــاب  بينــوازند تــو  سايبــان بـاش

  حالا   که  تنــهايی  مــــرا   اسيــر خود  کرده

                                    بيـا  برای  مـــن تـــو  تنــها  همـزبـان بـــاش

  ای آنکـه  به ياد  تــــو همیــشه  می ســوزم

                             ياد  مـن  کن که  همه شب به ياد تـــو می سوزم

  ای اشک آهستـه بريز که غم زياد است  هنوز 

                       ای  شمــع آهسته بسوز که شب  دراز است  هنوز

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 11:54 توسط محمد از زاهدشهر| |

شبی با سوز دل گفتم قلم را

قلم بنويس اشکهای دلم را

گفتا برو ديوانه عشق

ندارم طاقت اين کوه غم را

واينک:

دريچه دل را می گشايم وباز هم کويری خشک وبی آب علف می خواهم بنويسم . ولی باز قلم چون مسافری تشنه در کويری خشک وبی سر انجام حيران وسر گردان است. به دنبال واژ های ميگردم تا شايد, بتوانم اين کوير خشک را آبياری کنم وباز هم اين ياد تو ست که براين برهوت آب  مي نشاند و عطر نفست آن را بهاری می کند. ياد تو گل های پژمرده دلم رازنده می کند وياس های سينه ام گل می دهند. توچون آب چشمه ساران زلال چون خورشيد مغروری و چون ماه صبور می خواهم چشمانم راببندم وخود را در چشمان تو جستجو کنم می خواهم همه زيبايی ها را به عيار چشم تو بسنجم ولی نمی دانم چشم تو را به چه عياری؟حال با همان قلم تشنه ونداشتن طاقت کوه غم می نويسم ...

عزيزم سلام...    

اينک که به ياد تو مينويسم در کنج غربت بی کسی در خيالاتم.               

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 11:47 توسط محمد از زاهدشهر| |

می میرم برای دیدنت

نمي دونستي مي ميرم بي تو ، بدون چشات رفتي از برم

نمي دونستي كه دلم بسته به ساز صدات

آرزومه كه نمي دونستي كه من مي ميرم برات عاشــــقم هنوز

نمي خواستي كه بموني و بسوزي به ساز دلم گفتي من مــــيرم

تو مي خواستي بري تا فرداها گل خوشگلم

برو كه راهي نيست تا فرداها گل خوشگلم

ســـــــفرت به خير

اگه ميري از اينجا تك و تنها تا يه شهر دور

برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور

برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور

ســـــــفرت به خير

برو گر شكستي ز من مي توني دوباره بساز

از ذهني شكسته ، نااُميد و خسته تو بازم برونمي خــــــــوام بياي

نمي خوام ميون تاريكي من تو حروم بشي نمي خــــــــوام اَزت

نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي

برو تا بزرگي مي خوام كه فقط آرزوم بشي مي مـــــــــيرم برات

نمي دونستي مي ميرم بي تو ، بدون چشات رفـــــــتي از بَرم

تو مي دونستي كه دلم بسته به ساز صدات

آرزومه كه نمي دونستي تو ، من مي ميرم برات

در حسرت دیدار تو مردم اسدالله

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 11:53 توسط محمد از زاهدشهر| |


:قالبساز: :بهاربیست: