|
روزها رفت و سال ها گذشت. ساعت ها ثانیه ها تکرار شد اما باز رویای داشتن تو به حقیقت نپیوست. پاییز زرد و زمستانی سپید سپری شد و بهار سبز فرا رسید ولی باز از تو خبر هیچ نیامد. نکنه در نقطه ای دور یاد مرا به فراموشی سپردی و یا شاید بین سفر کسی اسم مرا از لابه لای کوله بار خستگی هایت ربوده. ای زیبای دست نیافتنی هنوز تا دور دست ها رد پای رفتنت پیداست. کاش بودی و می دیدی جاده هم اکنون دگر برای تو مضطرب است. جاده ای که روزی بوسه گاه قدم های تو بود نازنینم بی تو اینجا افق سرخ است و غروب ذره ذره اندوه نبودنت را به قلب پریشانم می نشاند. باورم سخت است نبودنت با من ولی شاید تقدیر این است که هست. کاش می دیدی من هنوز در خم و پیچ جاده ها چشم به راه نشسته ام گرچه می دانم بهار هم می رود و باز من می مانم و انتظار دیدار تو رویای من بی سکوتم فریاد است. سکوت را بشکن و فضا را پر کن از طنین زیبای آمدنت برگرد تا هنوز دیر نیست برگرد + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 10:28 توسط محمد از زاهدشهر |
عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو + نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387 10:41 توسط محمد از زاهدشهر |
به نامش... جوان به حادثه ای پیر می شود گاهی... به جای تموم آرزوهام به جای تموم دقیقه هام به جای تموم بهونه هام٬که تنها لذتش دیدن تو بود... به جای تموم خنده هام٬ به جای خنده هات٬ به جای تموم لحظه های دوست داشتنت... به جای دل تنگیم ... به جای هر شب که بهت سر زدم و یه شبم به خوابم نیومدی... به جای بغضم٬ به جای اشک پنهونم٬ به جای اینکه باور نکردم رفتی و هنوزم می گم بر می گردی... به جای تموم حرفای که می خوام بهت بگم... به جای لحظه هایی که دیگه نیستی... به جای تموم لحظه های انتظار برگشتنت... به جای این همه سال و روز ندیدنت... به جای یه عمر نبودنت... برام یه سنگ جا گذاشتی... که روش تموم داشته هام حک شدن... اسمت٬ عکست٬ بود و نبودت و دو خط شعر... جای تو رو نمی تونه بگیره٬ گرمای صورتتو نداره٬ طرح دستاتو نداره٬ مسیر خونتو نداره... دوره دوره دور... از من تا خدا... یه متر فاصله اما قده یه دنیا... دوستت دارم حتی با این فاصله... حالا فقط عکست پیشم رومه٬ همه جا هستی٬ از توی ماشین٬ از در خونه٬ از آینه خونه٬ از توی کیف جیبم٬ تا ته ِ تهِ قلبم... دوستت دارم٬ فقط دلم برات تنگ شده٬ تو خداحافظی نکردی٬ چون می خوای برگردی٬ چون می دونم برمی گردی... با همین بغض٬ با همین اشکا٬ فقط قدرت دارم عکستو ببوسم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 11:44 توسط محمد از زاهدشهر |
تا کی تو مرا تنها می خواهی تا کی تو مرا تنها می خواهی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 13:35 توسط محمد از زاهدشهر |
شيرين سخنان مجلس آرا مردند اينان كه تو مي بيني آدم شده اند از غصه اينهاست كه آنها مردند خنده بر لب مي زنم تا كس نداند راز من ور نه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست گرهم گله اي هست دگر حوصله اي نيست تو نه عاشقي نه حيران نه غريبي نه پريشان به چنين كسي چه گويم كه چه روزگار دارم گويند خدا هميشه با ماست اي غم نكند خدا تو باشي سخت ترين قسمت زندگي همين زندگي كردنشه آدمها صد سال زندگي مي كنند ولي به اندازه هزار سال غصه مي خورند + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 12:52 توسط محمد از زاهدشهر |
نمی دانم تو را در ابر دیدم یا کجا دیدم به هر جایی که رو کردم فقط روی تو را دیدم تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی تو را شکل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم صدایت کردم و آئینه ها تابید در چشمم نگاهم را به دالان بهشتی تازه وادیدم نگاهم کردی و باران یکریز غزل آمد نگاهت کردم و رنگین کمانی از خدا دیدم تورا پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا تو را در واژه های سبز رنگ ربنا دیدم تو را در آبشار وحی جبرائیل و میکائیل تو را یک ظهر زخمی در زمین کربلا دیدم تو را دیدم که می چرخید گردت خانه ی کعبه خدا را در حرم گم کرده بودم در شما دیدم! شب تنهای عاشورا و اشباحی که گم گشتند تو را در آن شب تاریک "مصباح الهدی" دیدم! دمی که اسب ها بر پیکر تو تاخت آوردندتو را ای بی کفن، در کسوت آل عبا دیدم! دلیل مرتضی، شبه پیمبر، گریه ی زهرا! تو را محکم ترین تفسیر راز "انما" دیدم! هجوم نیزه ها بود و قنوت مهربان تو , تو را در موج موج ربنا در آتنا دیدم! همان شب که سرت بر نیزه ها قرآن تلاوت کردتو را در دامن زهرا و دوش مصطفی دیدم تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت تو را در چاه حیدر همنوای مرتضی دیدم سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند و من از کربلا تا شام را غار حرا دیدم! شکستم در قصیده، در غزل، ای جان شور و شعر تو را وقتی که در فریاد :ادرک یا اخا" دیدم تمام راه را بر نیزه ها با پای سر رفتی به غیرت پا به پای زینب کبری تو را دیدم دل و دست از پلیدی های این دنیا شبی شستم که خونت را حنای دست مشتی بی حیا دیدم چنان فواره زد خون تو تا منظومه شمسی که از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو ولا را در بلا جستم! بلا را در ولا دیدم! تصور از تفکر ماند و خون تو تداوم یافت تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم + نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 12:51 توسط محمد از زاهدشهر |
رفتی و دور شدی از من رفتی و شکست قلب عاشق من چشمهایت را بستی به روی من تنها ماندم من پشت پلکهایت رفتی و شروع شد تنهایی من رفتی و یک شکست بود برای من رفتی و چنین بی کس شدن در باور من نیست به جز تو کسی در قلب عاشق من نیست بدون تو خیلی وقت نمی خندم لبخند پر زده از لبهای من پر از اشک شده چشم های من غبار غم نشسته بر قلب من اکنون که نیستی از چه بگویم ؟ به چه امیدی بمانم ؟ مانده ام تنها با غم تو با کوله باری از خاطرات و یاد تو هر شب بر بام رویاهام منتظرت می نشینم تا شاید دوباره برگردی پیش من تا شاید بدانی چقدر دل تنگ توام تا شاید بدانی هنوزم دوستت دارم هنوزم به یادت زندگی میکنم اسم تو را تکرار میکنم هنوزم اول و آخر از تو می گویم همیشه تو را بهانه میکنم من عاجزم از فراموش کردن تو بدون یاد و خاطرات تو چه غم انگیزست لحظه هایم بی تو دیگر عاشقی نخواهم کرد بعد تو حتی این خودکار که می نویسد از تو می داند سرشارست قلبم از عشق تو + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 13:57 توسط محمد از زاهدشهر |
اشکم را با درختان گفتم درختان آه کشیدند دردم را با چشمه گفتم چشمه اشک از دیده ریخت به مرغ نغمه خوان گفتم غمزده شد و خاموش گشت به ستاره درخشان گفتم با چشمکی جواب داد به گلی که در میان علفها زیر پای من پنهان بود گفتم و به گلی که بالای دیوار روس سر من اویزان بود گفتم بی درنگ گلهای چمن بر من دلسوزی کرددند و با عطر خود دردم را تسکین دادند آه اکنون که همه ی طبیعت اینگونه با من همدردی میکنند و اشکهای مرا روی بالهای خود میریزند، بگو ای آنکه مایه ی ریختن این اشکهایی تو نمی خواهی دردم را بشنوی؟ و نمی خواهی تسکینم دهی؟ چه پرسش بیهوده ای، می دانم که نمی خواهی؟ + نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 13:23 توسط محمد از زاهدشهر |
باز ديشب دوباره از كوچه تنگ وتاريك خاطرها قدم زدم دوباره ياد ت اومد تو ذهنم وپيش خدا از تو دم زدم دوباره يادم اومد اون لحظه هاي بي كسيم با تو بودن زير بارون ترانه اي از عشق تو سرودن گمونم قلب تو درياست هنوزم به يادم هستي ميدونم تو هم غريبي حالا هر كجا كه هستي تواگه صدامو ميشنوي بدون دلم تنگه برات بگو تو هم هرشب به ياد من باروني ميشه گونه هات بگو هنوزم دل تو طاقت دوري نداره بدون هنوز شاخه هاي گل تو رو به ياد من ميياره ديگه حتي قاصدك هم قصد هيچ راهي رو نداره ديگه هيچكس نيست منو بفهمه سر رو شونه ام بذاره چه غريبونه نشستم چشم به راهت تك وتنها چه كنم وقتي كه تو نيستي منم ودنياي حرفام هنوزم شاخه هاي گل تو رو ياد من ميياره بغض وجودمو ميگيره اشگام رو برگاش ميباره هنوزم شاخه هاي گل تو رو ياد من ميياره اشگاي چشام قطره قطره واسه تو روي گونه هام ميبا ره ******************************************* قول ميدم و قتي كه نيستي عكستو بغل نگيرم قول ميدم روزي هزار بار واسه اشگات نميرم قول ميدم وقتي كه نيستي پاي عشق تو نسوزم قول ميدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم ميدوني كه خيلي خستم مي دوني دلم گرفته مي دوني دوريت عذابه ميدوني گريه ام گرفته ميدونم بر نمي گردي مي دونم رفتي كه رفتي هميشه تو مهربوني واسه اين قلب شكسته واسه اين حس غريبم كه فقط دل به تو بسته بيا بر گرد منكه قلبم تو رو از خونه نرونده ديگه از آخر قصه حتي يك قطره نمونده + نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 16:7 توسط محمد از زاهدشهر |
کسي ما را نمي پرسد. کسي تنها يي ما را نمي گريد. دلم در حسرت يک دست. دلم در حسرت يک دوست. دلم در حسرت يک بي رياي مهربان مانده است. کدامين يار ما را مي برد.تا انتهاي باغ باراني. کدامين اشنا ايا به جشن چلچراغ عشق دعوت مي کند ما را .واما با توام اي انکه بي من مثل من تنهاي تنهايي تو که حتي شبي را هم به خواب من نمي ايي. نگاهت. التيام دستهايت را دريغ از ما نمي کردي. من امشب از تمام خاطراتم .با تو خواهم گفت. من امشب با تمام.کودکي هايم برايت اشک.خواهم ريخت همان دريا که مي گفتي.تو را در من تجلي مي کند.اي دوست. همان دريا که بغض شکوه ها يم.در گلوي موج خيزش زخم بر مي داشت. واما با تو ام . اي انکه بي من مثل من تنهاي تنهايي کدامين يار ما را مي برد تا انتهاي باغ باراني + نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 11:12 توسط محمد از زاهدشهر |
شبی از پشت یک تنهایی نم ناک و بارانی تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت موندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقلی در کوچه های ابی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من تنهابرای دیدن زیبایی اون چشم تورا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود اخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ غمگینت حریم چشماهایم را به روی اشکی ازجنس غروب ساکت و نارنجی خورشید رها کردم نمی دانم چرا رفتی نمیدانم چرا شاید خطا کردم و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو اسمان تاریک و خاموش شد + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 14:51 توسط محمد از زاهدشهر |
به خدا که در دو عالم ، اثر از فـنـا نباشـــــد چو عــلی گرفته باشد ، ســر چشــمــه بقا را مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قــــهر سوزد ، همه جان ما سوا را برو ای گـدای مسکین ، در خانه عـــلی زن که نگـــین پادشـاهی ، دهــــد از کــرم گدا را به جز از عـلی که گوید،به پسـرکه قاتل من چو اســیر توست اکنون، به اســیر کن مدارا به جز از عـــلی که آرد ،پسری ابوالعجـایب که عــلم کــند به عـالم، شهـــدای کربـــلا را چو به دوست عهد بندد ، زمیان پاکبـــــازان چو عــلی که میــــتواند ، که بسر برد وفـا را نه خدا توانمش خواند نه بشـر توانمش گفت متحیـّـرم چه نامم ، شه ملک لا فـــــتی را را به دو چشم خونفشانم هـله ای نســیم رحمت که ز کوی او غبـــاری، به من آر ، توتیا را به امیـــــد آنکه شـــاید برســد به خاک پایت چه پیامــها سپردم ، هـمه سـوز دل صـــبا را چو توئی قضای گردان،به دعای مســتمندان که ز جان مــا بگــردان ، ره آفت قـضـــــا را چه زنم چو نــای هرد م، زنوای شوق او دم که لسـان غـیب خوشـتر، بنــــوازد این نوا را "همه شب درین امیدمم که نسیم صبحگاهی به پیــــــام آشــــنائی ، بنـــوازد آشــــــنا را" ز نوای مرغ یا حق، بشـــــنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن،چه خوشست شهریارا
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 13:47 توسط محمد از زاهدشهر |
دویــــــدم و دویــــدم سـر کوهی رسیـــدم دو تا خاتـون و دیدم یــکی به مــن آب داد صفحهء اول کتاب رو که باز کردم، نی نی کوچولویی رو دیدم که توی لباس سفید پوشونده شده. همه دورشو گرفتن و جمله هایی رو بهش میگن که زیاد مفهومی نداره: گوگوری مگوری...شمبسگلی...نازنازی...خوشگله...سفید برفی...ناناز و... نی نی خیلی کوچیکه، خیلی... طوری که حتی با یه دست میشه اونو گرفت. چشماشو مثل دستاش بسته، مثل اینکه دوست نداره هیچ جا رو نگاه کنه، مثل اینکه می خواد تو دنیای تاریک و روشن خودش تهنای تهنا بمونه و کیف کنه. مثل اینکه حاضر نیست دنیاشو با هیچی عوض کنه. دنیاش ساکت، لَخت و پر از رویاست. دنیاش تاریکه، یه تاریکی سفید، یه تاریکی پر از نورهای لطیف و رنگارنگ. پر از نوازش، پر از رهایی و خواب. + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385 14:39 توسط محمد از زاهدشهر |
در گلستانی هنگام خزان صورتش زیبا قامت موزون دیدگان دوخته بر جنگل و كوه با چمن درد دل آغاز نمود گفت: آن دلبربی مهرو وفا در فلان جشن به دامان چمن از برایم شده گر از دل سنگ چه كنم من؟ كه درراین دشت و دمن در همان جا به سر شاخه ی بید دید بیچاره گرفتار غم است گفت باید دل او شاد كنم رفت تا بادیه ها پیماید جستجو كرد فراوان و چه سود هیچ گل در همه گلزار ندید گفت ای مونس جان یار قشنگ! هر چه بایست كنم تسلیمت گفت ای راحت جان ای بلبل! قیمتش سخت گران خواهد بود بلبلك كآمده بود آن همه راه گفت : برخیز كه جان خواهم داد گفت گل :سینه به خارم بفشار از دلت خون چو بر این برگ چكید
سرخ مانند شقایق گردد تا سحر نیز در این شام دراز + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385 12:8 توسط محمد از زاهدشهر |
میروم دلمُردگی ها را ز سر بیرون کنم گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم بر کلام ناهماهنگ جدایـــــــی خط کشم در سرود آفرینــــش نغمه ای موزون کنم زندگی رسم خوشآیندیست زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ زندگی پرشی دارد اندازه ی عشق زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود زندگی حس غریبیست که یک مُرغ مهاجر دارد زندگی سوت قطاریست که در خواب پُلی میپیچد زندگی گُل بتوان ابدیّت زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست زندگی هندسه ی ساده ی تکرار نفسهاست هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است آری ! آری ! زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست گر بیفروزیش ! رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه خاموشی است و خاموشی گناه ماست ... از این دنیای بی حاصل کسی چیزی نمیدونه دو روز آفتاب و مهتابه ، دو روزم باد و بارونه مخور غم ای دل رسوا ! هوا ابری نمیمونه هوا تاریکه و سرده ، دل افسرده پر خونه مپرس از من که غم تا کی ؟ چه می پرسی ز دیوونه ولی اینو بدون ای دل : هوا ابری نمیمونه هوا سرد و دلم سرده ، زمستونه زمستونه دلم چون مرغکی بی پر ، گرفتاره ، پریشونه دلا از غم چه می پرسی ؟ هوا ابری نمیمونه نترس از برف و از بارون ، دو روزی بر تو مهمونه میاد از راه فروردین ، درختا میزنن جوونه نترس از غرّش توفان ! هوا ابری نمیمونه بنفشه در میان خرزه ها پر میشه دونه پرستوها میان بیرون دیگه از گوشه ی لونه بخند ای دل به تاریکی ! هوا ابری نمیمونه. + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 12:37 توسط محمد از زاهدشهر |
"فریاد کلاغ" "برگ های خزان زده ی پاییز چونان نو عروسان قهر کرده از خانه ی بخت ، از شاخسار ها جدا می شوند و خشک و زرد و بی تمنا و بی گناه سر به آغوش خیس زمین می نهند. چه بی وفا و سرد بود آن جا که مأمن گزیدند و چه سرد لحظه ها درهم کوفته شد. زمان چونان پیک باد پایی به دیار فراموشی رهسپار گردید. عاقد ی که روزی تاج مهر و شکوفه بر شاخسار ها نهاد و خطبه ی عشق و زندگی را سرود؛ حال امروز این پیوند را در هم می شکند و برگ های آرزو و عشق سر به شکستن وصلت می دهند. دست به دامن درخت می گیرند و عمر به پا رفته ی خویش را از پای درخت طلب می کنند. امروز دیگر جوان و شاداب نیستند ؛ چشمان شاهرگ هایشان ، کمند ابروانشان ، لبان سرخ انارشان ، نازهای پیدا و هویدای چهره شان همه و همه دست شسته اند از ناز و به دست تقدیر چروکیده اند. حتی آن لباس سبز ارغوانی روز عروسی به فصل بهار در این پاییز سرد و خشک ، مندرس گشته است؛ آن چنان چروکیده و زرد که دیگر دل دلربا را زده است. گاه به یاد می آورم شوق جوانک کوچک تازه روییده بر نوک انگشتان درخت که شادمانه سر انگشتان نازکش را به حلقه ی گل می آویخت و حال می بینم که چگونه ساکت و تنها مانده و سر به شانه ی باد می کند و در غربت و تنهایی باغ تنهایی ، های های می گرید. انگار در این دیار تنها کلاغ است که خوب می داند دل نو عروسک ما شکسته است و جای خالی اش را با فریاد های قار قار به زمانه فریاد می زند و سیاه پوش از شاخه ای به شاخه ی دیگر بی تابی و بی قراری می کند. این تنها فریادی است که در این باغ سرد پاییز به گوش می رسد. شاید سرآغاز قصه ی ما آدمیان که کلاغ را شوم می دانیم این جاست؛ انگار ما هم می دانیم وقتی که کلاغ فریاد می کند لحظه ی مرگ است و جدایی… ." + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 12:22 توسط محمد از زاهدشهر |
به لطافتِ خوابِ یک شاپرک، به حرمتِ صداقتِ قاصدک، به اوج پرواز پرندهء مهاجر، به عظمتِ غربتِ آخرین مسافر، به شکوهِ لبخندِ بر لبانت، به شکّن ِ دلربای گیسوانت.... ......دوستت دارم اسدالله.....! + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 12:0 توسط محمد از زاهدشهر |
درد عشقي كشيده ام كه مپرس زهر هجري چشيده ام كه مپرس گشته ام در جهان و آخر كار دلبري برگزيده ام كه مپرس آن چنان در هواي خاك درش مي رود آب ديده ام كه مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخناني شنيده ام كه مپرس سوي من لب چه مي گزي كه مگوي لب لعلي گزيده ام كه مپرس بي تو در كلبه گدايي خويش رنجهائي كشيده ام كه مپرس همچو حافظ غريب در ره عشق در حیرتم از مرام این مردم پست...این مردم زنده کش مرده پرست + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 12:37 توسط محمد از زاهدشهر |
به تو از تو مي نويسم... به تو اي هميشه در ياد وقتي که بن بست غربت ... سايه سار قفسم بود وقتي از آزار پاييز ... برگ و باغم گريه مي کرد به تو نامه مي نويسم... اي عزيز رفته از دست اي تو يارم روزگارم ... گفتني ها با تو دارم به تو نامه مي نويسم ...اي عزيز رفته از دست در گريز ناگزيرم ... گريه شد معناي لبخند در عبور از مسلخ تن ...عشق ما از ما فنا بود + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 12:25 توسط محمد از زاهدشهر |
اگر روزگار بی رحم است تـــو مهربان باش اگر آفتــاب بينــوازند تــو سايبــان بـاش حالا که تنــهايی مــــرا اسيــر خود کرده بيـا برای مـــن تـــو تنــها همـزبـان بـــاش ای آنکـه به ياد تــــو همیــشه می ســوزم ياد مـن کن که همه شب به ياد تـــو می سوزم ای اشک آهستـه بريز که غم زياد است هنوز ای شمــع آهسته بسوز که شب دراز است هنوز + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 11:54 توسط محمد از زاهدشهر |
شبی با سوز دل گفتم قلم را قلم بنويس اشکهای دلم را گفتا برو ديوانه عشق ندارم طاقت اين کوه غم را واينک: دريچه دل را می گشايم وباز هم کويری خشک وبی آب علف می خواهم بنويسم . ولی باز قلم چون مسافری تشنه در کويری خشک وبی سر انجام حيران وسر گردان است. به دنبال واژ های ميگردم تا شايد, بتوانم اين کوير خشک را آبياری کنم وباز هم اين ياد تو ست که براين برهوت آب مي نشاند و عطر نفست آن را بهاری می کند. ياد تو گل های پژمرده دلم رازنده می کند وياس های سينه ام گل می دهند. توچون آب چشمه ساران زلال چون خورشيد مغروری و چون ماه صبور می خواهم چشمانم راببندم وخود را در چشمان تو جستجو کنم می خواهم همه زيبايی ها را به عيار چشم تو بسنجم ولی نمی دانم چشم تو را به چه عياری؟حال با همان قلم تشنه ونداشتن طاقت کوه غم می نويسم ... عزيزم سلام... اينک که به ياد تو مينويسم در کنج غربت بی کسی در خيالاتم. + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 11:47 توسط محمد از زاهدشهر |
نمي دونستي مي ميرم بي تو ، بدون چشات رفتي از برم نمي دونستي كه دلم بسته به ساز صدات آرزومه كه نمي دونستي كه من مي ميرم برات عاشــــقم هنوز نمي خواستي كه بموني و بسوزي به ساز دلم گفتي من مــــيرم تو مي خواستي بري تا فرداها گل خوشگلم برو كه راهي نيست تا فرداها گل خوشگلم ســـــــفرت به خير اگه ميري از اينجا تك و تنها تا يه شهر دور برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور ســـــــفرت به خير برو گر شكستي ز من مي توني دوباره بساز از ذهني شكسته ، نااُميد و خسته تو بازم برونمي خــــــــوام بياي نمي خوام ميون تاريكي من تو حروم بشي نمي خــــــــوام اَزت نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي برو تا بزرگي مي خوام كه فقط آرزوم بشي مي مـــــــــيرم برات نمي دونستي مي ميرم بي تو ، بدون چشات رفـــــــتي از بَرم تو مي دونستي كه دلم بسته به ساز صدات آرزومه كه نمي دونستي تو ، من مي ميرم برات در حسرت دیدار تو مردم اسدالله + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 11:53 توسط محمد از زاهدشهر |
|
| ||||||